ساده برایم مشکل است
ریشه در راه سخت
اندیشه ی در کلاف است
که بر چه منطق بی نظم
و با کدامین نظم بی منطق
اینگونه طبل رسوایی
بر آدمیت می زند
وای که خواب بی خردی
باز شیرین برایم می شود...
در چشم گذران كودكي ام
كه صداي تو را شنيده بود
با كورسوي فانوس جستجو
انتظار را چون شهد
شيرين پاهاي خسته ي
تپش قلبم مي كند
نور تپش عرفان اين عشق
در دانه هاي درخشان برف شبانه
جشن و سرور دارند
اين ماه ساخته ي آرزوي من است
كه باران تابش اش گونه ام را مي نوازد
شايد نيز تابش باران اش
بر گونه هايم آرامش را
تحفه دارد
مست اين بودن هستم
آه كه اين آه، مرا بد خواند
پيكر خسته و رنجور مرا هي، خواند
من ندانم كه چرا در پي من بي تاب است
گوئيا نفس دگر نيست و مرا مي داند
در كوير دل بي زار من ار غم بارد
اين آه، بد پيله مرا ناله كنان ميخواند
معرفت در دل من ره به جان مي پويد
فكر كنم آه براي دل من معرفتي بنشاند
جاده در انتهاي دل است
مهتاب در اوج شعر
ساده در انديشه ي كودكانه ام
گفتگو با عادت،انديشه من است
سال چندي، شكل عاشق
بيگانه از ذات من است
درياي درون مرداب بود
ليك گمان ساده ي من بود
شكل زيست بر لب
جز مرداب انديشه نبود
اما نهايت رسیدن من
زلال در قلب عشق معنا داشت
***
زنده ام بر در کویت دریاب...
شنيدن اخمهايت
ديدن صدايت
ترنم لذت بوسيدنت
بسيار بوئيدنيست
در لابه لاي كاغذها
جويدن روزنامه هاي
موش هاي آب جوی کویت
بسيار پرستيدنيست
كوچه هاي صدا
با پاهاي درون باغت
با در كلون دارش
بسيار خنديدنيست
افتادن گوش بر فرياد
آتش خيس مهرباني ها
درياي روياي من
بسيار ربودنيست
شادي آرام مني
زنده بر ديدگان مرده ي مني
ساده عبور بر قلب خسته ي مني
چنگ حنجره ام بر
نام زيباي تو مي رقصد
نور معناي تو است
عندليب در پهناي تو است
و
من همچنان اندر خم مسير سرد پيموده ام
كه تقديرش پيمودنيست
با نور افشانی در ابدیت
انعکاس شیشه های اندیشه
و اندازه های بی نهایت
دل آسمان شبانه روشن
با الوان زیبای عشق
که پر از نور می درخشند
بارش بوسه امید
که خدا بر
ابر ماوای من زده
بر ذهنم می بارد
تا تو را در تنهایی هایم ببینم.
دیده مهربان چشمانت
که امنیت رو سوسو می زند
برایم آغوش گرم است
و تو تنها اندیشه ی منی
مي فهمي اي تلنگر زيباي سوزدل
اي شب پهن دريا
اي مهتاب نگاشته شده ي كوهستان
صداي نرم مهر
تكاپوي نااميدانه ي دل
درخشش دانه هاي دوستي
شاپرك قايق من
لب طاقچه ي انتظار
تكنوازي زلال دل
با نورحكايت عاشقي
پل برشب ها ميزنم
تا كه باور داشته باشي
من هستم
كاشته برخاك دل
دانه ي مهر تو
ساخته بر گل هاي قالي قلب
ريشه هاي عشق خانه
سوگند
به اتاقك باران خورده ي كنار رود
با ريز باران هاي ريخته شده در آب
كه بر گردن رود
گردن آويز ميريزند
اينچنين حالم پريشان زيبا نبود
باور داري اين حال؟
مي ستايم اين حال
كه هجر را شيرين يافتم
سوز حافظ و غم مجنون
نتواند دريابد مرز عشق مرا...
زهر سو بنگرم
او هست و نهايت رويا
چشمانت شدم
توفان شایدهای زندگی
سروش انکار را
به ذهنم میاورد
که اینچنین
منحنی مهر تورا
خط خطی نکنم
اما مهرت
وادارم به آینه ی دروغین کرد
که آن را
راه گریزی نیست...
بی توجه
به صدای باران
شیهه ی فقر
خراش دل ها
بی تفاوتی چشم ها
چه آسان می رقصند
و نوای یک پنجره ی شکسته
که پری کوچکی در میان
با نفس های خسته وشماره
اما توانی نیست ورا تا که
فریاد کند من نیز حق
زیستن دارم
زیرا ظلم بیشتر قویست